دفترچۀ نیم‌سوخته یک داعشی

دوشنبه 14 دی‌ماه سال 1394 ساعت 05:03 ب.ظ


ص7: کلاس عملیات، خیلی سخته ... فکر نکنم به این زودی بتونم سر کسی را ببرم ... اما خیلی به خودشون مطمئن هستند ... اینقدر مطمئنند که توقع دارند بعد از گذشت سه ماه، یا با کمربند انفجاری تردد کنم یا بتونم به پلیس شریعت ملحق بشم و سر و دست مردم را قطع کنم...


ص8: چون تونستم ابوالاعلی را از خودکشی نجات بدم، به من سهمیه یک کنیز ایزدی تعلق گرفت ... وقتی به بازار مرکزی کنیزفروش‌ها رفتم و کاغذم را نشون دادم، گفتند برو یکی را انتخاب کن! ... دختر بدی نبود، اما نگام نمی‌کرد و مقاومت می‌کرد ... وقتی صورتش را با زور با دو تا انگشتم محکم فشار دادم تا با من حرف بزنه، تازه فهمیدم 12 سالشه و اسمش سوده است ... چرا اینجوری شدم؟ قبلا عاطفی‌تر بودم ... از سکس خشن خوشم نمیومد ... از کودک‌آزاری بدم میومد ... اما حالا...


ص9: این چند روز، قلم و کاغذم پیشم نبود ... یا مشغول آموزش‌ها بودم یا مشغول سوده ... فکر می‌کرد داره زنم میشه، اما بهش فهموندم که کنیزمه ... وقتی می‌خواستم بیام، به بن‌فاروق فروختمش ... الان با ده تا ماشین کاپرا داریم میریم تا اولین عملیات را در تپه‌های فلاتیه تجربه کنم ... ما پیروز میشیم ... باید اسد نابود بشه ... به مرتدین و مجوس رحم نمی‌کنیم ... الله‌اکبر الله‌اکبر...


ص10: دو روز هست که زمینگیر شدیم ... دو تا کاپرا را با اهلش زدند ... مَشعل فقط ازش پوتینش مونده ... بیسیم پیش خودمه و منم دو قدمی ابویزید الشامی هستم ... ابویزید فرمانده پرتجربه‌ای هست ... چچن آموزش دیده ... نمی‌دونم خیلی شجاعه یا خیلی وحشی است ... چون به خودی‌ها هم رحم نمی‌کند ... ابویزید مدام به اون طرفِ بیسیم میگه: «زمینگیرمون کردند ... باید برگردیم ... اصلا نمیدونم کجا گِرا دارن...» ... می‌شنوم که اون طرف بیسیم میگه: «حق برگشتن نداری ... تو در شرایط سخت‌تر هم بودی ... حساب بانک‌های لندنت الکی پر نشده ... به سه تا کنیزی فکر کن که قراره از بَعل امارات بگیریم برات ... واسه جهاد نکاح اومدند ... خوراک خودت هستند...»


ص11: بالاخره از جهنم برگشتیم ... ابویزید قطع نخاع شد ... نفهمیدم چی شد که موجی شدم ... تلفات زیاد دادیم ... میگن به این خاطر بوده که به ایرانی‌ها خوردیم ... مثل اشباح، متحرک و پرسرعت بودند ... اینقدر دقیق گِرا می‌گرفتند که فکر می‌کردیم از وسط خودمون دارن زاویه می‌چینند ... مگه میشه کسی مشرک و مجوس باشه، اما تا آخرین گلوله‌اش بایسته؟! ... کم آوردم ... خدا با اوناست یا با ما؟!


ص12: دیشب اردوگاه به هم ریخت ... داشتیم به فیلم سخنرانی شیخ محمد العریفی گوش می‌دادیم که صدای انفجار اومد ... همه می‌دویدند و به طرف غرفه دو می‌رفتند ... غرفۀ بن‌فاروق بود ... آتش شعله کشیده بود ... داشت همه چیز را می‌سوزوند ... صدای زوزۀ آتش همه را به وحشت انداخته بود ... بعدش فهمیدم که بن‌فاروق بی‌رحم خاکستر شده ... «سوده» به خودش کمربند انفجاری بسته بوده و با خودش سه چهار نفر را کُشت...


برچسب‌ها: داعش، دفترچه، ایرانی، گرا
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo